یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دولب شیرینت صد شور برانگیزم
اکنون که در کنارم نشسته ای ، عطر حضورت فضای اطرافم را عطر آگین کرده است ، نمی دانی که چه لذتی می برم، خیلی دلم می خواهد فرصت بیشتری می داشتم ، تا برایت ناگفته ای دل را باز گو کنم ، اما افسوس که نه آ ن فرصت هست ونه در چنین شرایطی یارای گفتن دارم...
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
می دانم دل تو هم چون دل من گرفته است ، چون چیزی به زمان جدایی باقی نمانده است ، و بعد هم
دوری خواهد بود وغم هجران ...ولی چه می توان کرد؟ آیا چاره ای جز سوختن وساختن هست؟...
بیاتا باهم دعا کنیم شاید ، دستی از غیب برون آمد و کاری کرد، شاید این شب سیاه هجران به سر آمد و غم های جگر سوز حاصل از آن به پایان رسید...وشاید روزی رسید که دیگر دغدغه ی جدایی جانمان را
آزار ندهد . کسی چه می داند شاید سرنوشت روزهای بهتری برای ما رقم زده باشد ...

